گر بر فلکم دست بودی چون یزدان برداشتمی من این فلک را زمیــان
از نو فلـــک دگر چنان ساختـــمی کآزاده به کام خود رسیدی آسان
«اینم اسم دوستم» «سید علی اسرافیلی»
بوی موهـات زیر بارون
بوی گندم زار نمنـــاک
بوی سبزه زار خیــس
بوی خیس تن خـــاک
جاده های مهـربونــی
رگهای آبی دستــــات
غم بارون غــــــــروب
ته چشمات تو صـدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبــی
اشــــک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبــــــی
ای گل آلوده گل مــن
ای تن آلوده دل پـــاک
ای مهربان تراز برگ دربوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویبـــــــــاران
آيينه نگاهت؛ پيوند صبح و ساحـــــــــل لبخند گاه گاهت؛صبح ستاره بــــــــاران
بازآ كه در هوايت خاموشـــــي جنونــم فريادها برانگيخت از سنگ كوهســاران
اي جويبار جاري زين سايه برگ مگـــريز كاين گونه فرصت از كف دادند بيشماران
گفتي به روزگاري مهري نشسته گفتم "بيرون نمي توان كرد حتي به روزگــاران"
دراین سرای بی کسی کسی بدر نمی زنــد به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زنـــــــــــد
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کنـــــــــــد کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت
من عاشقم گر بسوزم رواســـت تو را گریه و سوز وزاری چراست
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زنــــــــــــد
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کنـــــــــــــد کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی![]()
هر سحر نام تو را با سوز دل سر دادم تا مگر برتو رسد صدایی از من روز وشب
با سلام و خوش آمد گویی به شما،تمامی کسانی که از وبلاگ ما وبلاگ خودتون دیدن می کنید![]()


